تنها . . .

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ... تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ... تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه كردم ... تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست.... تنهایی را دوست دارم زیرا.... در كلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار كشیدنم را پنهان خواهم كرد

خدايا کفر نمي گويم
پريشانم
چه مي خواهي تو از جانم؟
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي
خداوندا تو مسئولي
خداوندا تو ميداني
که انسان بودن و ماندن دراين دنيا چه دشوار است
چه رنجي مي کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است!
(دکتر علي شريعتي)
دعایی از امام سجاد (ع) در اظهار تواضع و فروتنی ایشان به درگاه حضرت حق

خداوندا، گناهانم مرا از گفتار بازداشته، و رشته سخنم از هم گسیخته، پس براى زشتیم حجّتى ندارم،
به این جهت اسیر بلیّت خود، و گروگان عمل خویش، و سرگردان در خطا،
و سرگشته از مقصد، و با تمام وجود درماندهام، خود را
در جایگاه ذلیلان گنهكار، و موقف تیرهبختانى كه بر تو جرأت
كردهاند، و وعدهات را سبك شمردهاند نگاه داشتهام، پاكى تو، با چه جرأت به
نافرمانیت برخاستم! و چگونه خود را به ورطه هلاكت افكندم! آقاى من،
بر من كه به رو درافتادهام و بر لغزش من رحمت آور، و در برابر
نادانیم با بردبارى، و در مقابل بدكرداریم با احسان رفتار كن، زیرا به گناه خود اقرار دارم،
و به خطایم اعتراف مىكنم، این دست و سر من است كه براى قصاص از نفس خود آن را
به زارى تسلیم كردهام، به پیرى و سپرى شدن عمر، و نزدیك
شدن مرگ، و ضعف و ناتوانى و بینوایى و بیچارگیم رحمت آور. مولاى من، آنگاه كه
از من در این دنیا نشان و اثر قطع گردد، و از میان آفریدگان
یادم محو شود، و همچون فراموش شدگان فراموش گردم بر من رحم كن. مولاى من
و وقتى كه صورت و حالم دگرگون شود آنگاه كه بدنم بپوسد،
و اعضایم از همبپاشند، و پیوندهایم بگسلد بر من ترحم فرما، دریغا بر بىخبرى من از آنچه مرا در
پیش است! مولاى من، به وقت بیرون آمدنم از گور و برانگیخته شدنم به من - رحم كن، و در آن
روز جایگاهم را با اولیائت، و حركتم را با عاشقانت،
و مأوایم را در جوارت قرار بده،
اى پروردگار جهانیان.
صحیفه سجادیه
دعای 53

در عرض یک دقیقه می شه یکی رو خورد کرد
در عرض یک ساعت می شه کسی رو دوست داشت
در عرض یک روز می شه عاشق شد ...
ولی یه عمر طول می کشه تا کسی روکه دوست داری فراموش کنی
نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ي پاييز ... واسه
تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ... واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه که
سوخت ... واسه شمعي که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه
هم ميتونه باش....
آداب دوست یابى در قرآن

بعد از آنكه او از مجلس حضرت بیرون رفت ، پیشواى چهارم به اطرافیان خود فرمود: گفته هاى این شخص را شنیدید؟ حالا دوست دارم همراه من بیائید، تا جواب مرا بشنوید.گفتند: یا بن رسول الله ! ما مى آئیم ، ولى دوست داشتیم جواب دشنامهاى او را همینجا مى فرمودید.امام علیه السّلام نعلین خود را پوشیده و در حالى كه این آیه شریفه را زمزمه مى كرد: (وَالْكاظِمینَ الْغَیْظَ وَالْعافِینَ عَنِ النّاسِ وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ.)(1):(انسانهاى نیكوكار خشم خود را فرو مى برند و از خطاى مردم مى گذرند و خداوند نیكوكاران را دوست دارد.) از محل خود حركت كرد.
راوى مى گوید: .از تلاوت این آیه فهمیدم كه حضرت به او نیكى خواهد كرد، وقتى به در منزل آن مرد رسیدیم ؛ حضرت او را صدا زده و فرمود: باو بگوئید كه على بن الحسین است . چون او صداى آقا را شنید، فوراً براى دفاع از خود آماده شد و در اینكه حضرت جسارتهاى او را پاسخ خواهد داد، تردیدى برایش باقى نماند.
وقتى چشم حضرت به او افتاد، اظهار داشت : اى برادر! تو پیش ما آمدى و چنین و چنان گفتى ، هرگاه آن بدیهائى كه به من نسبت دادى ، اگر در من هست ، از خدا مى خواهم مرا بیامرزد و اگر نیست از خدا مى خواهم ترا بیامرزد. آن مرد، وقتى چنین رفتارى را مشاهده كرد، حالش دگرگون شد و بعد از آنكه میان دیدگان حضرت را بوسید، گفت : آنچه من گفتم در شما نیست و من به این صفات سزاوارترم .
1- آل عمران / 134.
2- منتهى الا مال ، 2 / 4.
منبع: جلوه هائى از نور قرآن در قصه ها و مناظره ها و نكته ها، عبدالكریم پاك نیا

فرا رسيدن ماه مبارك رمضان بر ميهمانانش مبارك باد!
التماس دعا
مثل این پیر زن

رفته بود زیارت امام رضا (علیه السلام) کلی گریه کرده بود چشمانش سرخ شده بود به آقا گفته بود :این همه درس خواندیم آمدیم طلبگی تا نوکری شما را بکنیم اینکه نمیشود عمری نوکری اربابمان را بکنیم ولی او را نبینیم.
از حرم که باز میگشت به دلش افتاد چهل جمعه درچهل مسجد مشهد ختم زیارت عاشورا کند؛
چهل جمعه شوخی که نبود هر شب جمعه که میرسید بیقرارییش بیشتر میشد با خود میگفت کی میشود تا جمعه چهلم فرا برسد؛ هفتهها گذشت تا هفته چهلم رسید دل توی دلش نبود هیجان تمام وجودش را گرفته بود قدمهایش را بلند تر برداشت نفسهایش به شماره افتاد وارد حیاط مسجد شد کنار حوض مسجد نشت تا نفسی تازه کند دستانش را در آب فروبرد سردی آب دستانش را نوازش می دادماهی های قرمز حوض از لای انگشتانش عبور می کردند انگار به دستانش بوسه می زدند وضو یش را که گرفت وارد شبستان مسجد شد نور سبزیاز چراغ بالای محراب برروی کاشی های فیروزه ایی جلوه ایی زیبا به مسجد داده بود . گوشهای از مسجد نشست؛ زیر یکی از پنجرهها که نور چراغ برق از پنجرههایش نمایان بود. کتاب دعای کوچکش را باز کرد همان کتاب دعایی که پدرش به خط زیبای خودش نوشته بود .صفحه ی زیارت عاشورا را باز کرد؛ السلام اول را که گفت بغضش ترکید،درد و دلش گل کرد آقا تو اجازه بده، حسین جان مولا جان تو شفاعت کن تا فرزندت مهدی را ببینم. جملات آرام آرام از جلوی چشمانش میگذشت ،محانسش خیس اشک شده بود؛ قطرات اشک آرام آرام از روی گونههایش به روی زمین میافتاد. به صد سلام آخر زیارت عاشورا رسید،احساس کرد که این سلام های آخر را آهستهتر بخواند؛ دل توی دلش نبود با خود می گفت :ای کاش به جای صد سلام هزارتا سلام در زیارت عاشورا بود به سلام آخر که رسید احساس میکرد که لیاقت ندارد ناامید شده بود به سجده افتاد اللهم لک الحمد، الحمد الشاکرین لک خدایا برای توست حمد و ستایش. دلش نمیخواست از سجده سر بردارد اصلا رویش نمیشد با خود می گفت ای کاش در این سجده میمردم؛ خدا یا میشود جان مرا بگیری . خستگی چهل هفته به یک باره بر تنش سنگینی می کرد ؛ سر از سجده برداشت تا نماز زیارت بخواند تا خواست الله اکبررا بگوید نگاهش به سمت کوچه افتاد به ناگاه نور سفیدی از خانهای نمایان شد. با عجله خود را به جلوی پنجره رساند، خدایا این چه نوری است به دلش افتاده بود که نکند این همان نور مرادش باشد. دوان دوان خود را به آن خانه رساند. آنقدر عجله داشت که نفهمید اصلا کفشهایش را نپوشیده است به در خانه که رسید در باز شد وارد خانه شد خانهای گلی و سادهای بود اتاقها را یکی پس از دیگری طی کرد؛ به یکباره دلش فرو ریخت چشمش را به چشم امامش گره زد از شوق نزدیک بود جانش به در آید.به خود که آمد جسدی را دید که رویش را پارچه سفیدی پوشانده بودند به یکباره فضا سکوت بود و سکوت، آقا نگاهی به سید باقر انداخت و فرمود :چله نشینی نمیخواهد مثل این پیر زن باش خودمان به دیدنت میآییم خواست بپرسد که این پیرزن چه کرده است ؛ به منی که سالهاست قال الصادق و قال الباقر گفتهام، برتری یافته است؛ این جملات را در ذهنش مرور میکرد که دوباره آقا رو کرد به سید و گفت: این زن به خاطر حفظ حجاب و عفافش هفت سال از خانه بیرون نیامده است سید ناگهان به فکر فرو رفت و در ذهنش رضا خان را لعنت کرد؛ همینکه به خود آمد دیگر آقا را ندید.
این داستان اقتباس از زندگی آیةالله سید محمد باقر سیستانی است
++++++++++++++++++++++++++++++++++++
غم عشقتبیابون پرورم كرد
هوای وصل بیبال و پرم كرد
به مو گفتی صبوری كن صبوری
صبوری طرفه خاكی بر سرم كرد
داستان شیطان و انسان
به روایت افسانهها روزی شیطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.
او ابزارهای خود را به شكل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرتطلبی و دیگر شرارتها بود.
ولی در میان آنها یكی كه بسیار كهنه و مستعمل به نظر میرسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
كسی از او پرسید: این وسیله چیست؟
شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگیست
آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟
شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه سایر ابزارم بیاثر میشوند، فقط با این وسیله میتوانم در قلب انسانها رخنه كنم و كاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، میتوانم با او هر آنچه میخواهم بكنم..
من این وسیله را در مورد تمامی انسانها به كار بردهام. به همین دلیل این قدر كهنه است.
لحضه های با تو بودن

نه از فائق نه قایق می نویسم
نه از دشت شقایق می نویسم
به یاد لحظه های با تو بودن
به یاد آن دقایق می نویسم
پس بیا با هر زبون
تو هم بخون
بخون عاشقونه کنارم
فریاد بزن بگو
دوسـتت دارم


