تبليغاتX
. . . تــنــها

تنها . . .

www.gisou19.blogfa.com

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ... تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ... تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه كردم ... تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست.... تنهایی را دوست دارم زیرا.... در كلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار كشیدنم را پنهان خواهم كرد

!! نوشته شده توسط احسان | 2:44 | جمعه بیستم شهریور 1388 •

خدايا کفر نمي گويم
پريشانم
چه مي خواهي تو از جانم؟
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي
خداوندا تو مسئولي
خداوندا تو ميداني
که انسان بودن و ماندن دراين دنيا چه دشوار است
چه رنجي مي کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است!

(دکتر علي شريعتي)

!! نوشته شده توسط احسان | 16:22 | شنبه هفتم شهریور 1388 •

دعایی از امام سجاد (ع) در اظهار تواضع و فروتنی ایشان به درگاه حضرت حق

www.gisou19.blogfa.com

خداوندا، گناهانم مرا از گفتار بازداشته، و رشته سخنم از هم گسیخته، پس براى زشتیم حجّتى ندارم،
به این جهت اسیر بلیّت خود، و گروگان عمل خویش، و سرگردان در خطا،
و سرگشته از مقصد، و با تمام وجود درمانده‏ام، خود را
در جایگاه ذلیلان گنهكار، و موقف تیره‏بختانى كه بر تو جرأت
كرده‏اند، و وعده‏ات را سبك شمرده‏اند نگاه داشته‏ام، پاكى تو، با چه جرأت به
نافرمانیت برخاستم! و چگونه خود را به ورطه هلاكت افكندم! آقاى من،
بر من كه به رو درافتاده‏ام و بر لغزش من رحمت آور، و در برابر
نادانیم با بردبارى، و در مقابل بدكرداریم با احسان رفتار كن، زیرا به گناه خود اقرار دارم،
و به خطایم اعتراف مى‏كنم، این دست و سر من است كه براى قصاص از نفس خود آن را
به زارى تسلیم كرده‏ام، به پیرى و سپرى شدن عمر، و نزدیك
شدن مرگ، و ضعف و ناتوانى و بینوایى و بیچارگیم رحمت آور. مولاى من، آنگاه كه  
از من در این دنیا نشان و اثر قطع گردد، و از میان آفریدگان
یادم محو شود، و همچون فراموش شدگان فراموش گردم بر من رحم كن. مولاى من
و وقتى كه صورت و حالم دگرگون شود آنگاه كه بدنم بپوسد،
و اعضایم از هم‏بپاشند، و پیوندهایم بگسلد بر من ترحم فرما، دریغا بر بى‏خبرى من از آنچه مرا در  
پیش است! مولاى من، به وقت بیرون آمدنم از گور و برانگیخته شدنم به من - رحم كن، و در آن
روز جایگاهم را با اولیائت، و حركتم را با عاشقانت،
و مأوایم را در جوارت قرار بده،

اى پروردگار جهانیان.

 

صحیفه سجادیه

دعای 53

!! نوشته شده توسط احسان | 14:6 | پنجشنبه پنجم شهریور 1388 •

در عرض یک دقیقه می شه یکی رو خورد کرد

در عرض یک ساعت می شه کسی رو دوست داشت  

در عرض یک روز می شه عاشق شد ...  

    ولی یه عمر طول می کشه تا کسی روکه دوست داری فراموش کنی

نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ي پاييز ... واسه

تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ... واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه که

سوخت ... واسه شمعي که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه

هم ميتونه باش....

!! نوشته شده توسط احسان | 17:10 | شنبه سی و یکم مرداد 1388 •

آداب دوست یابى در قرآن

یكى از خویشاوندان حضرت سجادعلیه السّلام نزد آن حضرت آمد و به آن بزرگوار جسارت كرده و ناسزا گفت؛ و حضرت ، در جواب او چیزى نفرموده و سكوت كرد.

www.gisou19.blogfa.com

بعد از آنكه او از مجلس حضرت بیرون رفت ، پیشواى چهارم به اطرافیان خود فرمود: گفته هاى این شخص را شنیدید؟ حالا دوست دارم همراه من بیائید، تا جواب مرا بشنوید.گفتند: یا بن رسول الله ! ما مى آئیم ، ولى دوست داشتیم جواب دشنامهاى او را همینجا مى فرمودید.امام علیه السّلام نعلین خود را پوشیده و در حالى كه این آیه شریفه را زمزمه مى كرد: (وَالْكاظِمینَ الْغَیْظَ وَالْعافِینَ عَنِ النّاسِ وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ.)(1):(انسانهاى نیكوكار خشم خود را فرو مى برند و از خطاى مردم مى گذرند و خداوند نیكوكاران را دوست دارد.) از محل خود حركت كرد.

راوى مى گوید: .از تلاوت این آیه فهمیدم كه حضرت به او نیكى خواهد كرد، وقتى به در منزل آن مرد رسیدیم ؛ حضرت او را صدا زده و فرمود: باو بگوئید كه على بن الحسین است . چون او صداى آقا را شنید، فوراً براى دفاع از خود آماده شد و در اینكه حضرت جسارتهاى او را پاسخ خواهد داد، تردیدى برایش باقى نماند.

وقتى چشم حضرت به او افتاد، اظهار داشت : اى برادر! تو پیش ما آمدى و چنین و چنان گفتى ، هرگاه آن بدیهائى كه به من نسبت دادى ، اگر در من هست ، از خدا مى خواهم مرا بیامرزد و اگر نیست از خدا مى خواهم ترا بیامرزد. آن مرد، وقتى چنین رفتارى را مشاهده كرد، حالش دگرگون شد و بعد از آنكه میان دیدگان حضرت را بوسید، گفت : آنچه من گفتم در شما نیست و من به این صفات سزاوارترم .

1- آل عمران / 134.

2- منتهى الا مال ، 2 / 4.

منبع: جلوه هائى از نور قرآن در قصه ها و مناظره ها و نكته ها، عبدالكریم پاك نیا

!! نوشته شده توسط احسان | 13:17 | شنبه سی و یکم مرداد 1388 •

www.gisou19.blogfa.com

فرا رسيدن ماه مبارك رمضان بر ميهمانانش مبارك باد!

التماس دعا

!! نوشته شده توسط احسان | 23:33 | جمعه سی ام مرداد 1388 •

مثل این پیر زن

www.gisou19.blogfa.com

رفته بود زیارت امام رضا (علیه السلام) کلی گریه کرده بود چشمانش سرخ شده بود به آقا گفته بود :این همه درس خواندیم آمدیم طلبگی تا نوکری شما را بکنیم اینکه نمی‌شود عمری نوکری اربابمان را بکنیم ولی او را نبینیم.

 از حرم که باز می‌گشت به دلش افتاد چهل جمعه درچهل مسجد مشهد ختم زیارت عاشورا کند؛

چهل جمعه شوخی که نبود هر شب جمعه که می‌رسید بیقرارییش  بیشتر می‌شد با خود می‌گفت کی می‌شود تا جمعه چهلم فرا برسد؛ هفته‌ها گذشت تا هفته چهلم رسید دل توی دلش نبود هیجان تمام وجودش را گرفته بود  قدمهایش را بلند تر برداشت نفس‌هایش به شماره افتاد وارد حیاط مسجد شد کنار حوض مسجد نشت تا نفسی تازه کند دستانش را در آب فروبرد سردی آب دستانش را نوازش می دادماهی های قرمز حوض از لای انگشتانش عبور می کردند انگار به دستانش بوسه می زدند وضو یش  را که گرفت وارد شبستان مسجد شد نور سبزیاز چراغ بالای محراب برروی کاشی های فیروزه ایی جلوه ایی زیبا به مسجد داده بود . گوشه‌ای از مسجد نشست؛ زیر یکی از پنجره‌ها که نور چراغ برق از پنجره‌هایش نمایان بود. کتاب دعای کوچکش  را باز کرد همان کتاب دعایی که  پدرش به خط زیبای خودش نوشته بود .صفحه ی زیارت عاشورا را باز کرد؛ السلام اول را که گفت بغضش ترکید،درد و دلش گل کرد آقا تو اجازه بده، حسین جان مولا جان تو شفاعت کن تا فرزندت مهدی را ببینم. جملات آرام آرام از جلوی چشمانش می‌گذشت ،محانسش خیس اشک شده بود؛ قطرات اشک آرام آرام از روی گونه‌هایش به روی زمین  می‌افتاد. به صد سلام آخر زیارت عاشورا رسید،احساس کرد که این سلام های آخر را آهسته‌تر بخواند؛ دل توی دلش نبود با خود می گفت :ای کاش به جای صد سلام هزارتا سلام در زیارت عاشورا بود به سلام آخر که رسید احساس می‌کرد که لیاقت ندارد ناامید شده بود به سجده افتاد اللهم لک الحمد، الحمد الشاکرین لک خدایا برای توست حمد و ستایش. دلش نمی‌خواست از سجده سر بردارد اصلا رویش نمی‌شد   با خود می گفت ای کاش در این سجده می‌مردم؛ خدا یا می‌شود جان مرا بگیری . خستگی چهل هفته به یک باره بر تنش سنگینی می کرد ؛ سر از سجده برداشت تا نماز زیارت بخواند تا خواست الله اکبررا بگوید نگاهش به سمت کوچه افتاد به ناگاه نور سفیدی از خانه‌ای نمایان شد. با عجله خود را به جلوی پنجره رساند، خدایا این چه نوری است به دلش افتاده بود که نکند این همان نور مرادش باشد. دوان دوان خود را به آن خانه رساند. آنقدر عجله داشت که نفهمید اصلا کفش‌هایش را نپوشیده است به در خانه که رسید در باز شد وارد خانه شد خانه‌ای گلی و ساده‌ای بود اتاق‌ها را یکی پس از دیگری طی کرد؛ به یکباره دلش فرو ریخت چشمش را به چشم امامش گره زد از شوق نزدیک بود جانش به در آید.به خود که آمد جسدی را دید که رویش را پارچه سفیدی پوشانده بودند به یکباره فضا سکوت بود و سکوت، آقا نگاهی به سید باقر انداخت و فرمود :چله نشینی نمی‌خواهد مثل این پیر زن باش خودمان به دیدنت می‌آییم خواست بپرسد که این پیرزن  چه کرده است ؛ به منی که سال‌هاست  قال الصادق و قال الباقر گفته‌ام، برتری یافته است؛ این جملات را در ذهنش مرور می‌کرد که دوباره آقا رو کرد به سید و گفت: این زن به خاطر حفظ حجاب و عفافش هفت سال از خانه بیرون نیامده است سید ناگهان به فکر فرو رفت و در ذهنش رضا خان را لعنت کرد؛ همینکه به خود آمد دیگر آقا را ندید.


این داستان اقتباس از زندگی آیةالله سید محمد باقر سیستانی است

++++++++++++++++++++++++++++++++++++

غم عشقت‏بیابون پرورم كرد
هوای وصل بی‏بال و پرم كرد
به مو گفتی صبوری كن صبوری
صبوری طرفه خاكی بر سرم كرد

!! نوشته شده توسط احسان | 5:22 | جمعه سی ام مرداد 1388 •

داستان شیطان و انسان

به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.

او ابزارهای خود را به شكل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود.

ولی در میان آنها یكی كه بسیار كهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.

 

كسی از او پرسید: این وسیله چیست؟

 

شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگی‌ست

 

آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟

 

شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بكنم..

من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به كار برده‌ام. به همین دلیل این قدر كهنه است.

!! نوشته شده توسط احسان | 15:26 | شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 •

لحضه های با تو بودن

 

نه از فائق نه قایق می نویسم

نه از دشت شقایق می نویسم

به یاد لحظه های با تو بودن

به یاد آن دقایق می نویسم

پس بیا با هر زبون

تو هم بخون

بخون عاشقونه کنارم

فریاد بزن بگو

دوسـتت دارم

!! نوشته شده توسط احسان | 11:53 | شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 •

دخترم ‌هانيه!

 

  با كمي فاصله نشسته بودم روي نيمكت فلزي كنار سالن امتحانات، كيف مشكي دسته بلندي هم وسط من و كوروش بود، خيلي آرام حرف مي‌زديم. كوروش انگشت‌هايش را توي هم گره زده بود و با همان لحن دوست داشتني و گرمش گفت:

- ببين نغمه! داري سخت مي‌گيري! مهم اينه كه من و تو همديگه رو بخوايم، بقيه مگه چقدر تو زندگي ما سهم دارن؟ همين كه ازدواج كرديم باور كن همه سرشون مي‌ره تو لاك خودشون و به يكي ديگه گير مي‌دن، آخه تو چرا فكر مي‌كني دارن تورو تو ذره‌بين مي‌ذارن!

براي چندمين بار بود داشتيم اين بحث رو با هم مي‌كرديم. گفتم:

- يواش‌تر حرف بزن! هر كي رد مي‌‌شه مي‌فهمه داريم از چي حرف مي‌زنيم، من نمي‌گم زير ذره‌بين مي‌رم، ولي هرچي باشه اونجا شهرستانه، فرق داره كوروش، چرا نمي‌خواي بپذيري! درسته، قبول دارم شهر توئه، اونجا كلي دوست و آشنا داري كه مي‌تونن كارات رو راس و ريس كنند، اما قبول كن واسه من يه دنياي ديگه است، من تو يه شهر هفت، هشت ميليوني بزرگ شدم، سخته برام زندگي تو يه شهر كه همه‌اش صدهزار نفر جمعيت داره، بحث جمعيت نيست كه، بحثم اينه كه من نمي‌خوام اسير بشم، همه دلخوشي‌ام تر و خشك كردن بچه بشه، خودت هم مي‌دوني تا حالا كم نكشيدم، اما مجبورم نكن بيام شهرستان زندگي كنم....

كوروش از جايش بلند شد، كلافه شده بود، تا حدي حق را به من مي‌داد. اما خودش توي بد مخمصه‌اي افتاده بود، مي‌دانست كه اگر بيايد تهران زندگي كند فردا همه پشت سرش مي‌گويند «راه افتاد دنبال زنش!» «آره ديگه! مي‌گن حاج حسين! دختر تهروني، پسرت رو برد!» و از اين حرفا كه حتما پدرش نمي‌توانست تحمل كند، از يك طرف من را دوست داشت، در اين سه سالي كه با هم همكلاس بوديم همديگر را خيلي خوب شناخته بوديم، هم من او را به عنوان يك پسر پاك و صميمي مي‌شناختم كه از نظر درسي واقعا نخبه بود هم  او رفتار من را ديده بود كه مثل بعضي از دخترهاي كلاس دك و پز نداشتم و خيلي ساده برخورد مي‌كردم، بماند كه كمي با هم لجبازي درسي هم داشتيم. تنها مشكل‌مان اين بود كه من نمي‌خواستم براي زندگي با او به شهرستان بروم.

كوروش باز هم سرسختي كرد و گفت:

- نغمه! الان ديگه تهران و شهرستان نداره، باور كن مرزا شكسته، اينجوري نيست كه فكر كني اونجا مردم از هيچي خبر ندارن، والا اونقدر كه مردم اونجا پيگير اخبار هستند و مي‌دونن دنيا دست كيه خيلي از بچه‌هاي همين دانشكده خودمون كه دارن وسط تهران درس مي‌خونن بي خبرن!...

پريدم وسط حرفش و گفتم:

- من اينو گفتم كوروش؟ نه! من اينو گفتم؟ بحث من اصلا يه چيز ديگه اس، ببين من دردم اين نيست كه اينجا پيش مادرم زندگي كنم و نزديكش باشم و از اين حرفا، خودت هم مي‌دوني هرجا بشه، هر جور بشه باهات مي‌مونم، فقط نگران اينم كه يه سري دخالت‌ها از سر خيرخواهي و دوستي، نذاره من و تو با هم خوش باشيم و زندگي كنيم و...

كوروش سرش را برگرداند و لبخندي زد. نمي‌دانم چرا تسليم شدم، بدون اينكه چيزي بگويم، انگار او از سياهي چشم‌هايم داستان را فهميد كه آرام گفت:

- نترس عزيزم! هيچ‌وقت نمي‌ذارم تنها باشي، اگه راس مي‌‌گيم و عاشق هميم بايد همسفر روزاي سخت هم باشيم. نگران نباش.

دقيقا يادم مي‌آيد كه بهار 77 بود كه اين حرف‌ها را زديم، وقتي به مادرم جريان را گفتم؛ مخالفت كرد.

- نغمه! داري اشتباه مي‌كني، من يكي، دوبار بيشتر كوروش رو نديدم، بچه محترمي به نظر مي‌رسه ولي دخترم مي‌خواي مادرت رو تنها بذاري بري كجا؟

مادرم عادت داشت فضا را عاطفي كند، اما چند دقيقه بعد مي‌گفت؛ هر چي خودت بخواي، هر تصميمي خودت بگيري پشتت هستم! خدا پشت و پناهت باشه!

هنوز هم نمي‌دانم چطور آن اتفاق افتاد، وقتي كوروش براي آشنايي اول، تك و تنها به خانه‌مان آمد، پدرم شيفته اخلاق مردانه او شد، آنقدر محكم و بااعتماد به نفس حرف زد كه وقتي رفت و در را پشت سرش بست بابام برگشت و گفت:

- كاشكي همه پسرها جرات اين پسر رو داشتن!

بعد خانواده كوروش به خواستگاري آمدند، خيلي مودب و محترم برخورد كردند، خواهرش كه پنج سالي از كوروش بزرگتر بود و توي شهرشان پزشك عمومي بود دلگرمم كرد و گفت:

- نگران زندگي توي شهرستان نباش، قبول دارم كه مثل اين مي‌مونه كه يه ماهي رو از تو اقيانوس بگيري ببريش توي آكواريوم بذاريش اما يه حسن‌هايي هم داره كه بايد حتما تجربه كني، تعريف كردن فايده نداره.

چشم كه به هم زديم ترم آخر دانشگاه تمام شد، كوروش از خدمت معاف بود و خيلي زود توي آزمايشگاه،  يك شركت صنعتي كارش درست شد، شش ماه از استخدامش نگذشته بود كه جشن عروسي گرفتيم، پدر كوروش مرد خوشنامي بود، اين را از برخورد افراد فاميل او متوجه شدم، كوروش هيچ‌وقت نگفته بود ولي پدرش يكي از افراد بانفوذ شهرشان بود كه مال و منال كافي داشت، كوروش هميشه مي‌گفت آدمي كه چشمش دنبال ارث و ميراث پدرش باشه، آدم نيست! مرد وقتي ادعاش مي‌‌شه مي‌خواد زن بگيره، مستقل بشه، بايد بتونه رو پاي خودش وايسته! مادر كوروش را خيلي كم ديده بودم، براي خواستگاري نيامده بود، گفتند كه بيمار است و راه دور است اگر بيايد اذيت مي‌شود، كنجكاوي نكردم، روزهاي اول زندگي همه با احترام  فوق‌العاده‌اي برخورد كردند اما مادرش خيلي كم‌حرف بود و چندان گرم نمي‌گرفت، كوروش مي‌گفت:

- فارسي حرف زدن واسه‌ مامانم خيلي سخته، كلا كم‌حرفه!

اما يكسال طول كشيد تا فهميدم او دوست داشته برادرزاده‌اش را براي پسرش بگيرد ولي كوروش مخالفت كرده و ماجراها داشته‌اند. يكسال با او اصلا نفهميدم چطور گذشت، بيشتر اوقات در حال رفت و آمد به تهران بودم، از طرفي زندگي در ميان افراد تازه، تنوع خاص خودش را داشت، قاطعانه تصميم گرفته بودم كه درس بخوانم تا مدرك ارشدم را بگيرم، براي همين سرگرم جزوه‌ها و كتاب‌ها بودم، مجله و روزنامه چنداني به شهر نمي‌رسيد، هر دو هفته كوروش برايم خانواده‌سبز مي‌آورد، عادت كرده بودم، انگار نخي بود كه من را به تهران وصل مي‌كرد. فضاي آرام شهرشان كمكم مي‌كرد كه استرس چنداني نداشته باشم، از طرفي كوروش همه جوره محبت مي‌كرد و از او بهتر خواهرش شهرزاد بود كه نمي‌گذاشت تنهايي را حس كنم. همه چيز خوب پيش مي‌رفت تا اينكه به خاطر سالگرد ازدواجمان توي خانه يك مهماني ترتيب داديم، بعد از شام مادر كوروش آرام سرش را آورد جلو و در گوشم گفت:

- نمي‌خوايد بچه‌دار بشيد؟!

حرفش مثل پتك توي سرم خورد، شايد هم به خاطر حساسيتي كه به او پيدا كرده بودم، با لبخند گفتم:

- نه مادر! شايد چند سال ديگه، فعلا كه برنامه‌اي نداريم.

رويش را ترش كرد و آرام و تلخ گفت:

- فكر كردي من چند سال ديگه زنده‌ام؟ مي‌خوام نوه‌ام رو ببينم، اون دختره كه گوش نمي‌ده و شوهر نمي‌كنه، شما هم كه اينطوري مي‌كنين، اين كه نشد كار!

انگار همان شب خشت اختلاف گذاشته شد، يك هفته بعد شهرزاد هم اين موضوع را تكرار كرد، فهميدم كه از مادرش خط گرفته است، وقتي كوروش هم گفت: بچه مي‌خواهد بدجور احساس تنهايي كردم،گفتم:

- كوروش! بذار دو، سه سال بگذره، آخه چرا عجله؟ مادرت ازت بچه خواسته؟

كوروش چيزي نگفت ولي چند هفته بعد باز ماجرا تكرار شد، حوصله جنگ اعصاب نداشتم، شهرزاد هم برايم در مورد مزاياي بچه‌دار شدن حرف مي‌زد و اينكه 24 سالگي بهترين سن براي بچه‌دار شدن است و از تنهايي در مي‌آيم و...نمي‌دانم چرا پذيرفتم، وقتي آدم تنها مي‌شود زودتر ضربه‌ها را مي‌پذيرد و سريع تر تسليم مي‌شود، فكرم به جايي نمي‌رسيد، با يكي، دو پزشك حرف زدم و مشاوره گرفتم، شش ماه گذشت اما هيچ نشانه‌اي از بارداري نداشتم، به تهران آمدم و پيش چند دكتر رفتم و شرايطم را گفتم،گرفتار شديم، به تنها چيزي كه هيچ‌وقت فكر نكرده بوديم اين بود كه نتوانيم بچه‌دار شويم.

كارمان شده بود دكتر رفتن و قرص و دارو خوردن، حرف‌هاي مادر كوروش آزارم مي‌داد. يك شب كه توي خانه‌شان مهمان بوديم، با همان خونسردي و آرامش گفت:

- والا ما كه تو فاميلمون نازايي نداشتيم، همه ماشاا... شش، هفت تا بچه‌دارن، شما تو خانواده‌تون مشكل ندارين؟

كوروش آرام دستم را فشار داد، مي‌دانست كه دارم فشار روحي سنگيني را تحمل مي‌كنم، چيزي نگفتم فقط وقتي بيرون آمديم، گفتم:

- كوروش! يادته رو اون نيمكت كنار سالن امتحانات دانشكده بهت گفتم؛ مشكل جمعيت شهرها نيست؟!

چيزي نگفت، مي‌دانستم او هم حال خوشي ندارد، يك سال تمام دنبال دكترهاي مختلف بوديم، كافي بود مادرش از در و همسايه بشنود كه فلان دكتر در يزد يا شيراز زن نازايي را درمان كرده است، از فردايش ما توي راه شيراز و يزد بوديم، كلافه شده بودم. آخرين دكتر توي تهران خيلي صريح و ساده گفت:

- خانم! شما  نمي‌تونيد بچه‌دار بشيد، من دارم نسخه دكترهاي قبلي‌تون رو مي‌بينم، خيلي‌هاشون حتي براي شانس دو، سه درصدي شما تمام تلاششان را كرده‌اند اما نمي‌شود خانم، بهتره وقت و پولتون رو ديگه هدر نديد!

از مطب كه بيرون آمديم نشستم روي صندلي‌هاي آبي رنگ و كوچك راهرو، كوروش كنارم بود، دلداري مي‌داد كه مهم نيست و مگه ما از روز اول قرار بود بچه‌دار بشيم و اين همه آدم مشكل دارن و....من تنها چهره آرام و خونسرد مادرش جلوي چشمم مي‌آمد. گفتم:

- تو برو شهرستان! من يه چند روزي مي‌مونم پيش مامان. تا ببينم چه كار مي‌‌شه كرد.

كوروش با جديت گفت:

- نه! با هم مي‌ريم، هر اتفاقي هم اونجا افتاد تو هيچي نمي‌گي، باشه؟ من درستش مي‌كنم.

برگشتيم شهرستان، مثل هر بار ديگري كه مي‌رفتيم دكتر بايد براي گزارش دادن يكراست مي‌رفتيم خانه باباي كوروش، رفتيم، كوروش آنجا برگه‌هاي پزشكي را از توي كيفش درآورد و گذاشت روي ميز و گفت:

- مشكل از منه، كار توي آزمايشگاه كارخونه باعث شده مشكل پيدا كنم، مواد شيميايي باعث اين مشكل شده، اين هم آزمايشاتش! بيا شهرزاد تو براي مامان توضيح بده!

بعد همانطور كه دستش را دراز كرد به شهرزاد چشمك زد. شهرزاد هم موضوع را همانطور كه كوروش تعريف كرده بود با كمي اصطلاحات پزشكي قاطي كرد و گفت، من ساكت بودم، چيزي نمي‌گفتم، راستش را بگويم ته دلم شرمنده اين رفتار كوروش شده بودم، آب از آسياب افتاد، بيرون كه آمديم گفت:

 - يادته اون شب كه اومديم بيرون بهم گفتي: كوروش! يادته رو اون نيمكت كنار سالن امتحانات دانشكده بهت گفتم مشكل جمعيت شهرها نيست؟! يادته اينو بهم گفتي؟

- آره يادمه! عذر مي‌خوام منظوري نداشتم ولي...

- نه! نمي‌خوام عذرخواهي كني، فقط خواستم بگم اگه خوب فكر كني يادت مياد اون روز روي همون نيمكت فلزي بهت گفتم نترس عزيزم! هيچوقت نمي‌ذارم تنها باشي، اگه راس مي‌‌گيم و عاشق هميم بايد همسفر روزاي سخت هم باشيم. نگران نباش.

 

كوروش دلگرمم مي‌كرد، روزها و هفته‌ها و ماه‌ها به همين روال گذشت، داشتم خودم را براي ترم دوم ارشدم آماده مي‌كردم، زمستان 82 بود كه تلويزيون خبر فاجعه زلزله بم داد، خشكمان زد، تا چند روز خواب و خوراك نداشتم، حتي قرار شد با كوروش برويم براي امداد و نجات اما هلال احمر شهرستان اعلام كرد ظرفيت اعزامي‌ها تكميل شده است. مقداري پول و وسايل گرمايي خريديم و فرستاديم براي كرمان. تلويزيون هر روز از خانواده‌هايي مي‌گفت كه عزادار شده‌اند و.....چند وقت بعد خانواده‌سبز خريدم، گزارش مفصلي از بم منتشر شده بود، چهره چند كودك معصوم را توي يكي از عكس‌ها ديدم كه خانواده‌شان را از دست داده بودند، بدون اينكه فكر كنم انگار آن عكس‌ها و آن گزارش به دلم الهام كردند. گوشي را برداشتم و زنگ زدم به كوروش.

- كوروش! الان تو خانواده سبز يه چيزي ديدم، مي‌خوام نظرت رو رك و پوست كنده بگي، مي‌خواي بريم سرپرستي يكي از بچه‌هاي بم رو به عهده بگيريم؟

كوروش گفت:

- چرا به فكر من نرسيده بود؟

برخلاف انتظارمان دوندگي بسياري داشت اما بالاخره ‌هانيه به جمع ما اضافه شد. الان هفت ساله است، هنوز ماجرا را به او نگفته‌ايم، بعضي‌ها مي‌گويند او بايد حقيقت را بداند اما دلم نمي‌آيد، ‌هانيه را شش سال است من بزرگ كرده‌ام، حرف زدن و راه رفتن يادش داده‌ام، حس مي‌كنم از روز اول من مادرش بوده‌ام. هفته پيش رفته بود جلوي آيينه و داشت خودش را نگاه مي‌كرد. برگشت گفت:

- مامان! چرا من پوستم قهوه‌ايه ولي تو سفيدي؟

از سوالش خنده‌ام گرفته بود! گفتم:

- واسه اينكه وقتي باردار بودم، چاي زياد مي‌خوردم تو قهوه‌اي شدي!!

الان كه دارم اين موضوع را مي‌نويسم، نمي‌دانم آيا اگر آن گزارش و عكس‌ها را توي مجله خانواده سبز نمي‌ديدم با همين قاطعيت مي‌رفتم سرپرستي يك بچه را به عهده بگيرم يا نه؟ نمي‌دانم، شايد خدا خواست كه اين اتفاق به اين شكل بيفتد و مجله باعث اين اتفاق مبارك در زندگي ما و دخترم ‌هانيه بشود، راست مي‌گويند كه حتي يك برگ هم بدون اراده خداوند از درخت جدا نمي‌شود.

منبع : خانواده سبز

!! نوشته شده توسط احسان | 16:31 | سه شنبه بیستم مرداد 1388 •