سلامی به گرمی بهاری که در حال سپری شدن است و جای خود را به تابستانی گرم و سوزان می دهد !
معذرت بابت دیر آپدیت شدن که دلیلشم نهایی بودن امتحانامون بود ! بازم می خوام که به بزرگیتون ببخشین .
این پستم با بقیه پست ها یه کم تفاوت می کنه ! دلیلشم اینه که دیگه نمی تونیم این وبلاگ تا سال دیگه ادارش کنیم !!! آخه دیگه ما هم به جرگه ی کنکوری ها افتادیم و باید یه کمی بیدار بشیم و خر بزنیم ! ( البته معذرت ! ) البته از رضا دیگه خبری ندارم ( به دلایل خصوصی ! ) واس همین می خواستیم معذرت من و میلاد و داشته باشین ! بازم ممنون که وبلاگ ما رو انتخاب کردین . این گل رزم از طرف ما داشته باشین . . .
به امید دیدار . . .

صبح آمد و اشرافزادگان پیش تر شراب عقلشان را ربوده بود و به سبب رقص خسته شده و متفرق گشتن و هر یک به شوی تخت نرمشان رفتن.
خورشید غروب کرد. مردی که لباس کار بر تن داشت درِ کلبه اش را زد و در حالی که لبخند می زند به فرزندانش که کنار آتش نشسته بودند سلام کرد. اندکی بعد همسرش سفره ی شام را مهیّا نمود و همگی مشغول خوردن غذا شدند سپس در آرامش بسر بردند و به خواب رفتند.
پیش از طلوع آفتاب مرد فقیر از خواب بیدار شد و با همسر و فرزندانش اندکی نان و شیر تناول نمود و به سوی کشتزار رفت تا آن را با عرق جبین آبیاری کند و حاصل دسترنج خود را به ثروتمندان قدرتمند بدهد که شب قبل را با پست ترین کارها گذرانیده بودند.
خورشید از پشت کوه نمایان شد و گرمای شدید سر آن مرد فقیر را سوزاند در حالی که ثروتمندان هنوز در خواب عمیقی بسر می برند.
این تراژدی انسان در عرصه ی زمان است و تماشاگران چه بسیارند اما آنان که تأمل و تفکّر می کنند، چه اندکند!



" چنانکه برگ ناچیز درخت نمی تواند رنگ سبز خود را تغییر دهد و آن را به زردی درآورد ، جز با خواست طینت درخت و نوعی شناخت که در نهاد آن به کار گرفته شده است ، کسی هم که مرتکب گناهی می شود قادر نیست بدون خواست و اراده ناپیدای شما و نیز بدون آگاهیهای مرموز دل شما مرتکب بزهکاری شود ، زیرا شما همگی در یک قافله رو به سوی ذات الهی در حرکتید (راه شمایید و رهروان شما ) "



پند آموز است ماجرای مردی که زمین را می کاوید تا ریشه های بی ثمر را از اعماق زمین بیرون کشد،اما ناگاه گنجی بزرگ یافت.



ذات آدمی اقیانوسی است خارج از محدوده وزن و سنجش . ذات خود را شکوفا می سازد مانند گلی با گلبرگهای غیر قابل شمارش.

بیننده محترم
اکنون که دگر بار قلم آفرینش بر لوح پاک طبیعت شکوهی دیگر از مظاهر زیبای خلقت را بیان می نماید تا در تحولی دوباره نسیم مشک افشان و ترنم بلبلان خوش الحان را به نظاره بنشینیم .
فرا رسیدن سال نو را تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از سلامتی و موفقیت برای شما و خانواده محترمتان آرزومندیم.
فرصت را مغتنم شمرده از حسن انتخاب و همکاری شما در تامین این وبلاگ تقدیر و تشکر می شود.

گفتی برو . . .
گفتم به چشم
این بود کلام آخرین
گفتی خدا حافظ تو
گفتم همین ؟
گفتی همین
گریه نکردم پیش تو , با این که پرپر میزدم
با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم
بازی عشق تو رو جانانه باختم
مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درویش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم
لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود
برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود
من مات ه مات از شطرنج عشق می آمدم
شاه مهره دل رفته بود من لاف بردن میزدم
قلعه دل , اسب غرور , لشکر تار و مار عشق
دادم به ناز رخ تو , این همه یادگار عشق
گفتی برو
گفتم به چشم
این بود کلام آخرین
گفتی خدا حافظ تو
گفتم همین ؟
گفتی همین
اره تو برنده بودی تو بازی عشق
چون کار تو این بود . . .


آدمـک آخــرِ دنيــاست ، بخند ...
آدمـک مـرگ هـمين جاست ، بخند ...
آن خـدايی که بـزرگش خوانـدی به خـدا ، مثـل تـو تنهـاست ، بخند ...
دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد شوخـی کاغــذی ماسـت ، بخند ...
فکر کن درد تـو ارزشـمند است فکر کن گريـه چـه زيباست ، بخند ...
صبحِ فردا به شبت نيست که نيست , تـازه انگار کـه فـرداسـت ، بخند ...
راستـی آنچـه بـه يــادت داديم پر زدن نيست کـه درجاسـت ، بخند ...
آدمــک نغمــه ی آغــاز نخوان به خــدا آخــر دنيـاست ، بخند ...
سلامی به گرمی آفتاب تابان که اگر نباشد قاعدتاْ باید ما هم نباشیم چون یخ می زنیم.
من اصولاْ ک پیدام یعنی زیاد تو نت هستم ولی کم مطلب می دم راستی یه چیزی هم بگم یادتون باشه
ناشناس شب همواره به یاد شماست حتی اگر به شما سر نزند پس همیشه به یادش باشید.
تا یادم نرفته ببخشید دیر می گم ولی بهتر از اینه که نگم: ولنتاینتون مبارک
مرسی از توجه تون
تا دیدار بعد یا علی
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
روزی سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد ، از نزدیکی خانه ی بازرگانی عبور می کرد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه ، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد از همه قدرتمند تر است . تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور می کرد. او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان .
مرد با خودش فکر کرد : کاش من هم یک حاکم بودم ، آن وقت از همه قویتر می شدم !
در همان لحظه ، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حال که روی تختی روان نشسته بود ، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود فکر کرد که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. آین بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد.ولی وقتی به نزدیکی صخره ای رسید ، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که پس صخره قوی ترین چیز در دنیاست و تبدیل به آن شد . همان طور که با غرور ایستاده بود ، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!![]()
چه قدر خوبه که آدمها همیشه به اون چیزی که هستن و دارن قانع باشن.زیاده خواهی و زیاده طلبی بلای جون آدم میشه![]()

پسره با حقه بازی و کلا شی تموم تونست دل دختره رو به دست بیاره.
آخه دختره خیلی ثروتمند بود ولی پسره نه . پسره فقط اونو واسه ثروتش می خواست.
یه روز از رو زا پسره با هزار دوز و کلک دل دختره رو بدست آورد و باهاش ازدواج کرد .
پسره خواست از همون اول نارو بزنه و بهش بگه دوسش نداره و فقط پولشو می خوا د .
ولی تو مرام و معرفت دختره مو ند و هر روز اسیر و اسیر تر میشد .
تا اینکه پسره خواست نقششو عملی کنه ولی به هر دری می زد با مهر بونی و صفای دختره رو برو میشد .
پسره یه روز از روزا بهش گفت میخوام یه واقعیتی رو برات بگم . من از مال دنیا هیچی ندارم .
هدفمم از ازدواج با تو فقط ثروتت بود نه خودت .
دختره بغضی کرد و گفت . میدونم ولی می دونی که من دوست دارم.و چون دوست دارم می بخشمت .
یه روز پسره بهش گفت اگه تو راست میگی منو دوست داری با ید تموم دارایتو بدی به من
دختره لبخندی زد و گفت دا را یی چیه زندگیم ما ل تو
روز ها گذشت پسره دید داره کم کم اسیر خوبی های دختره میشه خواست از خودش دورش کنه بهش گفت
تو هنوزم منو دوست داری ؟؟؟؟ دختره گفت آره این چه حرفیه می زنی . پسره گفت اگه بگم چشا تو به من بده میدی ؟؟؟
دختره گفت آره اگه تو بخوای جونمم میدم .
پسره با تمام بی رحمی چشای دختره رو درآ ورد . با خودش گفت با این کا رم دختره دیگه منو نمیتونه ببینه .
تا منو با مهربونیاش اسیر خودش کنه .. ولی بازم نشد
یه روز پسره بی رحمی رو به آخر رسوند و بهش گفت اگه یا دت با شه تو تمام ثروتتو به من دادی
والان هیچی نداری . اینطور نیست؟ دختره گفت آره عزیزم .
پسره گفت پس من حالا ارباب تو هستم و بهت دستور میدم تو قصرم کار کنی .
دختره با تمام وجود قبو ل کرد .
یه روز پسره بهش گفت می دونی که من خیلی تنهام اخه تو که چشات نمی بینه میخوا م دوباره ازدواج كنم .
دختره گفت اشکالی نداره به شرط اینکه بزاری پیشت بمونم .
یه روز از روزای سرد زمستون تو یه برف شدید و یخبندون پسره با نها یت شرم به دختره گفت
دیگه از دستت خسته شدم برو از قصر من بیرون . دختره گفت تو این زمستون کجا برم ؟ من که جز تو
کسی رو ندارم !
پسره با نهایت بی رحمی گفت اگه دوسم داری چرا بخا طر من نمیری؟
دختره قبول کرد و از قصر رفت . چند روزی گذشت ......
به پسره خبر رسید جنا زه دختره رو در حا لی که یخ زده پیداش کردن
پسره وقتی رفت روی جنازه یخ زده دختره . یهو چشمش به مشت گره شده دخترک افتاد که تو سرما یخ زده بود .......
انگاری تو مشتش یه چیزی بود با سختی وقتی مشت دختره رو وا کرد توش یه دست نوشته بود ....
وقتی اونو باز کرد توش نوشته بود : به او بگویید هنوز دوستش دارم ...

دو نفر که همدیگر را خیلی دوست داشتند و یک لحضه نمی توانستند از هم جدا باشند
با خواندن یک جمله معروف از هم جدا می شوند تا یکدیگر را امتحان کنند و هر کدام در انتضار دیگری همدیگر را نمی بینند.
چون هر دو به صورت اتفاقی به جمله معروف ویلیام شکسپیر برمی خورند:
« عشقت را رها کن ، اگر خودش برگشت ، مال توست و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده»
در لــغت نـــــــــامه قلب من
نــــــــگاه یعنی آتش
لبخند یعنی دریــــــــا
در لــغت نـــــــــامه قلب من
گــــذشته یعنی حـسرت
آینده یعنی ظلمت
در لــغت نـــــــــامه قلب من
تـنــــــــفر واژه غریبیست
انتــــــظار مفهومی ندارد
جــــــــدایی معنا نشده
در لــغت نـــــــــامه قلب من
تمام واژه های زیبا یعنی عــــــــشق
و عـــــــــشق یعنی تــــــــــــــو

توی تنهایی شب ستاره بال بال میزد
توی مستی شب ستاره پرسه میزد
اما یکی اون بــــالا بـالاها داشت گریه میکرد
اون کیه خــــــــدا ، کیه ...... ستاره رفت بالاتر
دید یه مــــــــــاه غریبه
ستاره رفت کنارش ، بهش گفت:
ای مـــــاه غریب ، چرا گریه میکنی
مــــــــاه اهی کشید وگفت:
ستاره جون دلـــــــم شکسته ، از آدمای دل سرد
دل همو میشکنند، رو عــــــشق هم پا میزارن
دلم خیلی پـره، چی بگم چی بشنوی
ستاره هم آهی کشید
چشاش پر از اشک شده بود
گذاشت و رفت پیش خـــــــــــدا
تا که نشه به سرنوشت ماه دچار
سلام بر همه ی دوستان گل که ما رو تنها نمی ذارن ببخشید که کم مطلب آپ می کنم. فکر نکنید به فکرتون نیستمُ هستما. فقط چون وقت زیادی ندارم میام نظراتتونو می خونم می روم. راستی ای نجا جا داره از نظرات قشنگتونم تشکر کنم.
الان که دارم این مطلبو می نوسم نمی دونم چه عنوانی انتخاب کنم شاید تا آخر چیزی رو ژیدا کردم حالا بی خیال به قول امروزیا!!!
اول تولد دوست گلم میلاد عزیزمو به خودش و خانوادش تبریک می گم
بعدشم می خوام این شعرو به همه ی دوستای عزیزم تقدیم کنم:
کاش میشد تا کنی باور مرا
اشک چشم و آه سوزان مرا
کاش میشد در زمان بی کسی
حس کنی سردی دستان مرا
گفتمت عشقم به تو از جان فزون است
گفتمت سوز دلم از جان برون است
در جوابم :
خنده ایی آلوده و آتش میان دوده
و درد دلم افزوده و...
اکنون میان حادثه یا خاطره
زهری بدل خاری به پای من ، چنین بیهوده بی حاصل
نگاهم همچنان مانده به ساحل ...
خب شاید بتونم اسم این مطلبمو بذارم شاید تولدی دیگر شاید
دوستان همه ی شمارو به خدای متعال می سپارم تا مطلبی دیگر خدا حافظ

هديه به عزيز تر از جانم ، ميلاد
كاش بداني روز تولد تو آغاز من است و بهترين بهانه براي لحظه هايم فقط و فقط بودن تو.
بيست و دوم آبان سالروز تولدت را با تمام عشق و علاقه ام به تو نازنين تبريك مي گويم!



